تبليغاتX
دریا طعم انار می دهد



  

یک ،دو، سه،......

چند روز شده نمیدانم

فقط همین یاد خیلی ها بماند

که دوریم از همه چی از همه جا از این روزها که چیزی کم ندارند از شب.

هنوز خیلی ها در بندن در دردن.

هنوز خیلی ها باد می پیچد لای گندم زار پشت پلکهاشون

وای چقدر داد زدیم

ماندیم و حرف زدیم ،

سنگمان زدن

سنگ زدیم ،

تیرمان زدن

بعد فهمیدم چقدر گولمان زدند .......

وای ،وای، وای!!!!

چقدر نامه تکراری نوشتیم برای خدا.

 

خیلی با خودم کلنجار رفتم که بگور ببرد نفس، نفسی عمیق و تازه را.

ولی فکر که میکنم در امتداد این روزها چیزی باید باشد

 که خاطر خاکسری این همه درد را با خود ببرد تا خوابهای  کودکیم  یا خوابهایی که هنوز نیامدن.

شاید دیگر نباشم که دوباره حس کند تنم این همه.....

من هم دل گرفته ازاین هوای سرد که گرد مرده می پراکند در اوج  تابستان شرجی زده بوشهر.

وبا خودم  قسم می خورم  تا اطلاع ثانوی:

در هیچ نشت ادبی یا انجمنی حضور نداشته باشم

در هیچ شب شعری شعر نخوانم

در هیچ جشنوارهای شرکت نکنم

در هیچ نشریه ای شعری از من چاپ نشود

مسئولیت هیچ انجمنی درهیچ صورتی قبول نکنم

اصلا از بزرگتری آرزویم یعنی چاپ مجموعه" بچاره زنم دلش کمی بهار میخواست"  هم کذشتم.

می روم ، مینشینم کنار رها ! که رهایم کند از این همه درد

می روم که هر روز پشت رفتنم آبی نریزد که برگردم

می روم که دلتنگیش کمتر شود

دلواپسیش را شانه میکنم ، مرتب ...

که بعد این همه سال تکیه دهد دلتنگیش را روی شانه هایی که ترد تر از این حرفهاست.

می روم که برای شعر جاری زندگیم امیررضا قصه های تازه بنویسم 

 که هر شب نوای این قصه تکراری و تلخ آرامش خوابش را بهم نریزد

می روم خراشی برندارد کودکیبش.

به او یاد میدهم

که به عروسکهایش هم دل نبندد که همین  عروسکها  فردا قاتل خنده هایش میشوند

به او یاد میدهم از امروز برای بی قراریش فکری بکند

که فردا بابت  بیقراریش هم شمشیرشان را از رو میبندند

به او یاد میدهم که اعتماد نکند

 نه به خورشید 

نه به ماه

 نه به خدایی که پشت پنجره خوابش برده یادش رفته که ببارد ...

 

این هم از آخرین شعر :

 

 

یادم رفت ببوسم دست را

سرخی بعد سیلی گونه هایت را

تویی که پاییز شده ای

روسری پس بزنند ابرها

تویی که مدتی ست

باب کرده ای

" میروم  میروم را..."

ازدحام واژه های دم آخری را

پر شده اتاق

عطر تویی که  نیستی

غبار گرفته جوانیم

تو نیستی .

من که سردم شده

از ترسیم یک روز برفی

چه رسد چنگ زند سرما

مغز استخوان روسریت را.

 

 خالی کردی

چمدانت را از بهار

پیچده ای ابرها را

لای دستمال کاغذیهات

خط می دهی به باران

به خدایی که با جوانیم رفت.

 

تو باب کرده ای

" میروم  میروم را"

من یادم رفت

 ببوسم گونه هایت را.....

                                                      تیر 88

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 20:31 توسط احسان |