
مماس تنت که میشوم
نارنج های نارس همسایه را
به رخم میکشی
و میکشیم از بلور تنت
بوسه ای که سالهاست
پشت گوش انداخته ای.
¤
کبودی ابرها را 

بکش پشت پلکهات
شاید برف ببارد توی این سلول.
من روی تنم
پر از رد پای ماده گرگیست
که احمقانه سمت کمین میکشاندم.
بخند
توی زندان هم می توان رقصید....
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:24 توسط احسان
|

