بنام خدا
بشین روی کاناپه
موهات را بباف؛
با این سطرها
پلیوری برای دلتنگیت؛
شروع که می شد
خودم را
با نیلوفرمرداب چشم تو دار می زدم
میزدم؛
از این سطرها بیرون؛ ازاین جنازه متحرک؛
به چند کوچه بالاتر
که نبینم فقط ؛
توی آشپزخانه تکرار میشوی
یا پشت بام
وقتی لباس پهن میکنی؛
اه...!!!
این ماهواره هم تنظیم نمی شود
نمیشود
جهت را اشتباه رفته باشم
با قطبنمایی که توی سینه داری......
فرکانس:
قد موهای بلندت
که تا نیمه بافته ای
ومنتظر
که از پشت خطوط پر از پارازیت
خستگی صدات؛ پینه ها؛ پژمردگی انگشت هات را؛
لابه لای سطرهای پلاسیده ام پنهان کنی.
من به وصعت تمام مهربانیت
پیر شدم،
سیر شدم
ازجاده؛ اتوبوس؛
که باید پیاده شوم
چند ایستگاه نرسیده به لبهات!؟
حالا
تمام موهات رابافته ای
کاناپه خیس ابری که باریده ای
پارازیت ندارد،
نه صدات؛ نه ماهواره؛ نه این تلفن؛
فقط روبان قرمزت را
به بافه های تازه ات بزن؛
بخند؛
که باران ببارد از لبهات،
موهات......
می بوسمت
شایذ هوا ابری شود ؛
حالت بهتر؛
از اینکه هستی زیباتر؛
آنقدر
که هوش از مردان هیز توی قاب ببری.
چشمت را به آسمان کشیده ام
شاید بباردت
تا به گور نبرند پیادروها
خیال پاشنه های بلندت را
وقتی قدم میزدی و دریا
تا امتداد روسری ات بالا می آمد؛
و روزی جاشوها
لابه لای صخره های سینه ات گیر میکرد.
من به ابتذال لحظه ای بی تو،
ایمان آورده ام
خدا را پشت پنجره
که چرا گوشه چشمت خیس میشود و
حاشیه خیابانهای "تو نیستی " هنوز هیچ.
#
می بوسمت
شاید حالت بهتر شود
دوباره حلقه کنی موهات را
دور این سطرها
واژه هایی که بی تو خیال خودکشی دارند.
باران که ببارد
زبان گلدان هم باز میشود / پنجره ای
که از پشت سلسله جبال پلکهات
سر چشمه میگرفت.
گاهی که فکر میکنم میرسی
در صبحی دل انگیز
یا غروب دم کرده بوشهر
با چمدانی پر از گلایه های آبکی
خودم را
غرق پهنای آینه میکنم
لابه لای موهام
دنبال جوانی ام میگردم
و دائما دچار این توهم
که مبادا پژمرده شود انگشتهات
ار سپیدی موهام…
#
می بوسمت
شاید دیکر از پیشم نروی……
آذر 86
چیزی برای ورودت کم نیست
پنجره باز و کرکره کنار
وتمام گلایل ها پایین.
آمدنت را به شکوفه های حیاط می ریزی
و با زنبیلی پر از ترانه وشعر
کنارم می نشینی.
بالها و آن هاله دور سرت را
به چوب لباسی لاغرم می بخشی
وپابه پای شعرم
واژه ها را پوست می گیری
"نوش جان چشمهایت پرتغالهای حیاط ".
چشم که به هم بزنم
غروب است و
میز عصرانه را
به سلیقه چشمانت چیده ای
فنجان حوصله ام را
پر می کنی از بهانه های نیامدنت
هی حرف میزنی و
تراوش به ملکوت میرسد
"نوش جان چشمهایت شعرهایم "
وشب
بدون هیچ تردید و دلهره
کنارم دراز میکشی
ستاره بختمان را نشانه میروی
وصبح
قبل از بیدار شدنم رفته ای
با یاداشتی که:
"زود بر می گردم......"
دستهایم را باز کرده ام
که ببوسمت
وبپوسم از اینکه چرا
زمین دهان باز نکرد
ونفس میکشم
بی اجازه خدا / اشتباه که کرد
مادر
مرا زایید
پدر تمام هستی اش را
به چشمهایی ریخت
که خودش یک دنیا عصا می خواست.
ببین رها!
دنیا برایمان مثل لباسهای پارسال تنگ شده
وخنده هایمان
که انگار مرکز ثقل زمین را بهم میزند.
با تمام این حرفها
پشت پنجره
کنار این شومینه بی هیزم بشین.
قول میدهم
خدا شوم
باران
برقصم روی شیشه ها
بمیرم
تاتوگرمت شود
بخندی
شاید هم ببوسی مرا.........
به زهرا رهای این سالهای در بند
می رسد
مثل آن سالها
با صدای تو و سبزه و سیب
که از ابرهای روسریت سرازیر می شد.
در لحظه کم می آورم تو را
در ژرفای پهن این همه خیال
در شکل هندسی کوچه ها.....
و من که دلتنگیم را
از رحم مادرم
به دوش گرفته ام
تا چشم های تو
که دست از خوابهای من بر نمی دارد و
دیریست
سلولهای سرد این سطرها
از کبودی پشت پلکهایت می بارد.
پشت در ایستاده
با چمدانی پر از ماهی قرمز
سبزه و سیب و صدای تو و ......
بیچاره زنم دلش کمی بهار می خواست......
به ارسلان انارها و بغضها و ....... http://www.delejan.blogfa.com
نیامده ام
که موج پشت موج
سادگیت را به پریشانی این سطرهای متحیر بپاشی
دنبال چتریم
که در حوالی شانه های شنیت گم کرده بود.
دستش بوی بابونه نمی داد
بهانه میگرفت چشمی را
که دیریست
از خیال خیس خیابانهای بوشهر رفته است.
دریا طعم انار میدهد
و تو
که ادای اقیانوس پیماها را
در ته مانده استکان خدا بازی میکنی
به امید لبی
که خون میریزد در برهنگی خوابهایت.
بیچاره بچه ماهی ها
که به هوای چتر ابریت
خودشان را به جنون قلابها میزنند....
حالا تنها چيزي که توي ثانيهها
تيغ ميشود و
سطرها را خوني
خيال سرد تو بود،
که رفت.
مثل آن سالها
با صدای تو و سبزه و سیب
که از ابرهای روسریت سرازیر می شد.
در لحظه کم می آورم تو را
در ژرفای پهن این همه خیال
در شکل هندسی کوچه ها.....
و من که دلتنگیم را
از رحم مادرم
به دوش گرفته ام
تا چشم های تو
که دست از خوابهای من بر نمی دارد و
دیریست
سلولهای سرد این سطرها
که از کبودی پشت پلکهایت می بارد.
پشت در ایستاده
با چمدانی پر از ماهی قرمز
سبزه و سیب و صدای تو و ......
بیچاره زنم دلش کمی بهار می خواست......